تبلیغات
¤¤.::: تنها مثل یکتا :::.¤¤ - ملانصرالدین ایرونی
سه شنبه 4 اردیبهشت 1386

ملانصرالدین ایرونی

   نوشته شده توسط: علیرضا    نوع مطلب :داستان کوتاه  ،

ساعت تقریبا 2:30 بعد از ظهر بود که از یک اردو بسیار خسته کننده و بی نهار و اینها به خونه رسیدیم تا لباسارو عوض کردم و لشو انداختم رو تخت یادم افتاد ساعت 7 بعد از نماز مغرب جلسه حوزه بسیج منطقه است و باید حضور داشته باشم . کلی کار داشتم که باید انجام می  دادم قبل از جلسه و با این همه خستگی . خوب شد هماهنگ کرده بودم یکی دیگه بره دنبال خواهرم و تا شب نگهش داره . بدون ناهار خوردن و خوابیدن با یه بدن کوفته از جام بلند شدم و لنگون لنگون رفتم سمت لباس ها و پوشیدم و یا علی مدد به سمت حوزه که تا قبل از جلسه کارهام رو انجام بدم .

رسیدم . این قدر هوا گرم بود تو اتاق که پشه ها یه طرف نشسته بودن و روضه آب می خوندن ! نشستم پشت کامپیوتر و شروع کردم تایپ نامه های عقب افتاده و تماس برای یه سری هماهنگیا . همچین غرق در مشکلات بودم که سرمو آوردن بالا دیدم سه ساعت و  نیمه تمامه که زل زدم به کامپیوترو و دارم با نامه ها ور می رم . به خودم یه تکونی دادم و پاشدم یه وضوی با کیفیت گرفتم و راهی شدم برای نماز مغرب و عشا توی مسجد . خلاصه که نمازو انداختم تو اتوبان و دو سوته خوندم و عین فرفره برگشتم تو حوزه سروقت کارهام تا وقتی که اساتید می رسن بنده کار  رو تموم کرده باشم .....اساتید آمدند و با چشمانی خون افتاده و کله شیکسته ( آخه تو اردو کلم شکست) نشستم پشت میز. بیست شب پیش به حوزه بسیج ما ابلاغ شد میزان دزدی از منازل مردم زیاد شده در حدود دو سه مورد و بسیج باید چاره ای بیاندیشه ! ما هم طبق یه طرح ناخواسته از بر و بچ عملیات خواستیم که شب ها از ساعت 10 تا 6 صبح دو ساعت به دو ساعت 35 گروه دو نفره مامور محافظت از منازل مردم منطقه حوزه ما بشن . بیست شب از حضور و گشت های 8 ساعته این بچه بسیجی ها می گذشت و امشب جلسه جمع بندی و ارائه گزارش در همین مورد رو داشتیم .  

بسم ا... الرحمن الرحیم

موضوع جلسه : بررسی روند گشت های 8 ساعته در بیست شب گذشته .

.

.

.

.

.

.......

 

جلسه تموم شد و با چشای داغون و بدن داغونتر از حوزه زدم بیرون . به سمت منزل . سر یه سه راه دو تا بچه بسیجی دیدم که گردنشون چفیه بسته بودن اتفاقا از همین بچه های گشت 8 ساعته بودن  و  به قیافه آشنا بودن ولی نمی شناختمشون . خلاصه اونا جلوتر از من اومدن که از کنار خیابون برن داخل پیاده رو . از پشت سر یه پراید که رانندش یه دختره بد حجاب بود دستشو گذاشت رو بوق و بنا کرد فحاشی به این دو تا بچه بسیجی که آره فلان فلان مادر فلان خواهر فلان بسیجی ! چرا از تو خیابون می ری. اون بدبختا هم هنوز حرف نزده فقط مات و مبهوت موندن که چی می گه این چرا فحش می ده که مادر دختره از تو مغازه اون وری پرید بیرون و شروع کرد به هاپارتی گری . وای نمی دونید دیگه چه جیغ و فریادا و چه فحش هایی که این مادر و دختر بدحجاب به این دو تا بچه بسیجی دادند. بنده هم بهت زده فقط صحنه رو نظاره گر بودم .  لحظه ای گذشت و ... بیچاره اون دو تا بسیجی تو لا به لای اون فحش های خوار و مادری که شنیدن فقط روشونو کردن اون ور و رفتن . منم این قدر حرصم گرفت پلاک ماشینو برداشتم . چند متری که دور شدم با شبکه پلاک رو انتقال دادم و درخواست پارکینگ کردم . از شانس گل ما هم بر و بچ ظرف 40 دقیقه تا برسم منزل بی سیم کردن که گرفتیم چی کار کنیم ؟؟؟ ما هم گفتیم بخوابونید ماشینو خودشون برن فردا بیان . ( ریا نشه ها عین واقعیته )

بگذریم که فردا ظهرش شد . که بنده لِک لِک اومدم طرف حوزه و اصلا روحمم یادش نبود که اینا قرار اون ساعت اونجا باشن . رفتم تو دیدم بله زرشک خانم و همسرشون نشستن و از دختره خبری نیست . منم زدم رو اون دنده و گفتم به به سلا م علیکم مادر اومد دختره با تربیتش کجاست ؟ خلاصه آقا شروع شد که آره فلان و بی سار و .... ( یعنی گه خوردیم غلط کردیم و ... )  خلاصه گفتم فایده نداره زنگ بزنید دخترتونم بیاد کارشون دارم . خلاصه تا 1 ساعتی طول کشید که دختره اومد و جالب توجه بچه ها دم در چادر سرش کرده بودن ...نشستن و گفتم می دونید مَثَل شما مثه ملانصرالدین می مونه . یه روزی روی یه شاخه درخت نشسته بود و ته شاخه رو داشت با ارّه می برید . یه آقایی رد می شه می گه ملا ارّه نکن کنده می شه با مخ میوفتی زمین . ملا گوش نمی ده و یارو هم رد می شه می ره . بعد چند دقیقه بالاخره شاخه کنده می شه و ملا با مخ میاد زمین . می ره یقه یارو رو می گیره می گه تو علم غیب داشتی که گفتی میوفتم زمین ؟؟ اونم می گه علم غیب نمی خواد تو که داری می بُری خوب با مخ میای پایین دیگه . بعدش رو به پدره گفتم شما هم مَثَلتون همینه . اگه فکر می کنید با اذیت و آزار و فحاشی به بسیج و بسیجی به جایی می رسید بدونید که اگه بسیج کنده بشه اولین نفر همین شما و خانوادتون با مخ می خورید زمین . بعدشم فقط یه جمله گفتم که مادره و پدره آب شدن رفتن تو زمین ! گفتم شما می دونید  همون آقایی که اون قدر بهش بی احترامی و فحاشی کردید . شب تا صبح تو محل شما گشت می زنه که دزد خونه شما رو نزنه ؟ دیگه آقا اینا خفه خون گرفتن و پاشدن دک و پوزشونو جم کردن و رفتن . پیگیر شدم دیدم همون دیشب بچه ها ماشینو با گزارش تحویل راهنمایی رانندگی دادن .

 

با اعصاب خورد رفتم خونه اما این قدر می گم تا این ملت بفهمن بسیج تضمین امنیت اون هاست نه دشمن جونشون !

 

خدایا اون کسایی که قابل هدایتند هدایت فرما و آنان که قابل هدایت نیستند نیست و نابودشان کن !

 

والسلام !


http://blingee.com/profile/sheridansheridan43
سه شنبه 11 تیر 1398 03:37 ب.ظ
Hi there! Do you know if they make any plugins to
assist with SEO? I'm trying to get my blog to rank for some
targeted keywords but I'm not seeing very good success.
If you know of any please share. Thank you!
여우알바
دوشنبه 3 تیر 1398 09:19 ب.ظ
great website..plenty of useful information here
viagra bottle price
شنبه 18 خرداد 1398 05:49 ق.ظ

It's awesome in favor of me to have a web site, which is valuable in support of my know-how. thanks admin
http://adriarosebrook.hatenablog.com/about
چهارشنبه 18 مرداد 1396 03:03 ب.ظ
My brother suggested I might like this website. He was totally right.
This post truly made my day. You cann't imagine just how much
time I had spent for this info! Thanks!
How did the Achilles tendon get it's name?
شنبه 14 مرداد 1396 01:07 ق.ظ
Valuable info. Lucky me I found your web site accidentally, and
I am shocked why this accident didn't happened in advance!
I bookmarked it.
diabetes an foot pain
شنبه 17 تیر 1396 03:06 ق.ظ
Stunning quest there. What happened after? Thanks!
foot pain exercises pdf
چهارشنبه 7 تیر 1396 06:12 ب.ظ
Thanks for finally writing about >¤¤.::: تنها
مثل یکتا :::.¤¤ - ملانصرالدین ایرونی <Loved it!
foot pain identifier
سه شنبه 6 تیر 1396 03:12 ق.ظ
We are a bunch of volunteers and opening a new scheme in our community.
Your web site provided us with useful info to work on. You have performed a formidable activity and our whole neighborhood might be grateful to you.
http://lorrianegranville.myblog.de
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 05:14 ب.ظ
Undeniably consider that which you stated. Your favorite justification seemed to be at
the net the simplest thing to take note of. I say to you, I definitely get annoyed even as folks think about worries that they plainly do not
understand about. You managed to hit the nail upon the highest and outlined out the whole thing with no
need side-effects , people can take a signal. Will likely be back to get more.
Thanks
manicure
یکشنبه 13 فروردین 1396 04:27 ق.ظ
Hi there, just wanted to say, I liked this blog post. It was funny.
Keep on posting!
BHW
جمعه 11 فروردین 1396 04:32 ق.ظ
Wonderful article! That is the type of information that
are supposed to be shared around the internet. Shame on the seek engines for now not positioning this post
higher! Come on over and visit my web site . Thank you =)
فراز
جمعه 23 فروردین 1387 05:04 ق.ظ
بسیجی برو گمشو فقط اون دختر یا شما بسیجیا اینطوری نبود همه ایرن از شما بدشون میاد همنروزهاست که بگیرنتون و کونتون بزارن.ببخشید اگر عصبانی شدم و حرف بدی زدم ولی این طرز فکر منه.
مهدی
دوشنبه 27 اسفند 1386 08:03 ق.ظ
خداوند جهنم را برای شقی ترین افراد آماده کرده - یک لحظه از دمتان را درک کنید تا حقیقت را در یابید.
مهدی وجدانی
دوشنبه 27 اسفند 1386 08:03 ق.ظ
خداوند جهنم را برای شقی ترین افراد آماده كرده
امید
شنبه 3 آذر 1386 11:11 ق.ظ
آخه چرا باید كسایی كه هدایت نشده اند نیست و نابود بشن؟
از كجا معلوم كسی كه اینقدر با اطمینان صحبت می كنه خودش گمراه نباشه...؟!!
ماشالله همه پیغمبرند و از خود مطمئن
علیرضا
پنجشنبه 6 اردیبهشت 1386 11:04 ق.ظ
سلام خوبی سارا و درسا ؟

همه جا خوب و بد هست درسا جون !!!!!

علیرضا بختك !
dorsa
چهارشنبه 5 اردیبهشت 1386 09:04 ق.ظ
dorsa
چهارشنبه 5 اردیبهشت 1386 09:04 ق.ظ
shok nadare saraa joon
ie jahai ras migan vali hamashoonam in joori nisan!
dadashaam chetore?
سارا
چهارشنبه 5 اردیبهشت 1386 06:04 ق.ظ
اینقدر از پستت توی شٌك ام كه نمیدونم چی بگم...‍‍
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر