¤¤.::: تنها مثل یکتا :::.¤¤ tag:http://hiva69.mihanblog.com 2019-09-16T12:37:13+01:00 mihanblog.com شعر نوروز 2009-03-21T12:28:00+01:00 2009-03-21T12:28:00+01:00 tag:http://hiva69.mihanblog.com/post/132 علیرضا نوروز   شعر بی غلطی است که رویاهای ناتمام را تفسیر می کند !   نوروزتان مبارک ! سالم و پیروز باشید !   علیرضا فیروز ! نوروز   شعر بی غلطی است که رویاهای ناتمام را تفسیر می کند !

 

نوروزتان مبارک ! سالم و پیروز باشید !

 

علیرضا فیروز !

]]>
من و دانشگاه و دانشجوها 2009-02-28T19:41:44+01:00 2009-02-28T19:41:44+01:00 tag:http://hiva69.mihanblog.com/post/131 علیرضا سلام هنوز محکومم به نفس کشیدن !!!! ترم اول هم تخیلی گذشت با نمره های ناپلئونی ! ایشالا درست می شه ! علیرضا دلتنگ ! سلام

هنوز محکومم به نفس کشیدن !!!!

ترم اول هم تخیلی گذشت با نمره های ناپلئونی !

ایشالا درست می شه !

علیرضا دلتنگ !

]]>
هنوززززز به زندگی عادت داریم ! 2008-11-01T09:57:44+01:00 2008-11-01T09:57:44+01:00 tag:http://hiva69.mihanblog.com/post/130 علیرضا سلام ! می خواستم بگم که هنوز زنده ام و! یه چند وقتی نبودم به خاطر درسها و  دانشگاه و ..... معذرت خواهی بندرو بپذیرید . با عرض دلتنگی برای تمامی دوستان و آشنایان . علیرضا دلتنگ ! سلام !

می خواستم بگم که هنوز زنده ام و!

یه چند وقتی نبودم به خاطر درسها و  دانشگاه و .....

معذرت خواهی بندرو بپذیرید .

با عرض دلتنگی برای تمامی دوستان و آشنایان .

علیرضا دلتنگ !

]]>
به خدای آسمونا 2007-08-31T00:38:00+01:00 2007-08-31T00:38:00+01:00 tag:http://hiva69.mihanblog.com/post/129 علیرضا دوباره خزون اومد نم نم بارون می شینه رو صورتم بوی خاک و نم کوچه می گه هنوز دیوونتم رعد و برق فهمیده انگار  زندگیم شده غم انگیز دستای کی رو گرفتی زیر بارونای پاییز خزونم داره میره  نموند برگی رو درختا من هنوز منتظرم توی جاده تک و تنها دیگه بارون نمی باره توی جاده پر برفه به خدای آسمونا عشقت از یادم نرفته . . . . به یاد او نوشتم که هنوز در یاد من هستش ! دوباره خزون اومد

نم نم بارون می شینه رو صورتم

بوی خاک و نم کوچه می گه هنوز دیوونتم

رعد و برق فهمیده انگار  زندگیم شده غم انگیز

دستای کی رو گرفتی زیر بارونای پاییز

خزونم داره میره  نموند برگی رو درختا

من هنوز منتظرم توی جاده تک و تنها

دیگه بارون نمی باره توی جاده پر برفه

به خدای آسمونا عشقت از یادم نرفته . . . .

به یاد او نوشتم که هنوز در یاد من هستش !

]]>
داغ پدر 2007-08-09T05:38:00+01:00 2007-08-09T05:38:00+01:00 tag:http://hiva69.mihanblog.com/post/128 علیرضا سلام.روح پاکت با امیرالمومنین محشور باد *** خانه قبرت ز الطاف خدا پرنور باد ای چراغ زندگانی ای پدر یادت بخیر      *** خاطرت در باغ فردوس برین مسرور بادبعضی موقع ها آدم دیگه فکر می کنه اگه حرف دل پرخونش رو به کسی نگه دیوونه می شه . شایدم بهتر بود که نمی گفتم اما دیگه خیلی دلم گرفته گفتم شاید اینطوری سبک بشه . بعضی موقع ها تو زندگیت یه چیزا و یه کسایی داری که خیلی بهشون تکیه می کنی . بعضی موقع ها تو زندگیت بعضی چیزا اونقدر مهمه که جدایی از اونا برات سخت ترین کار دنیاست . بعضی موقع ها  تو زندگیت یه سلام.

روح پاکت با امیرالمومنین محشور باد *** خانه قبرت ز الطاف خدا پرنور باد

ای چراغ زندگانی ای پدر یادت بخیر      *** خاطرت در باغ فردوس برین مسرور باد

بعضی موقع ها آدم دیگه فکر می کنه اگه حرف دل پرخونش رو به کسی نگه دیوونه می شه . شایدم بهتر بود که نمی گفتم اما دیگه خیلی دلم گرفته گفتم شاید اینطوری سبک بشه .

بعضی موقع ها تو زندگیت یه چیزا و یه کسایی داری که خیلی بهشون تکیه می کنی .

بعضی موقع ها تو زندگیت بعضی چیزا اونقدر مهمه که جدایی از اونا برات سخت ترین کار دنیاست .

بعضی موقع ها  تو زندگیت یه اتفاقایی میوفته که انگار زمین و زمان رو می زنه بهم .

آره اینها درسته ! اما این بعضی موقع ها دیگه از اون بعضی موقع ها نبود !

امروز صبح وقتی دستمو گذاشتم زیر پارچه سفید کفن و زل زدم به صورت بی جان پدر ۴۱ سالم که به خاک چسبیده بود فهمیدم جدایی از پدری که ۱۸ سال برام زحمت کشیده خیلی سخت تر از اون حرفاییه که فکر می کردم . صدای ضجه های مادرم تو گوشم پیچیده . تلقین که خونده می شد اشکام می ریخت رو صورت بابام . دلم براش تنگ شد ... همون جا ... همون لحظه ...

آره پدرم به رحمت خدا رفت ...

دیگه اشکام اجازه نمی ده . برای من و شادی روح پدرم دعا کنید و صلوات بفرستید .

التماس دعا ! یا علی مدد .

علی رضا .

خداوندا بادا که بیشتر در پی تسلی دادن با شم تا تسلی یافتن که با مردن است که به زندگی بر انگیخته می شویم.

]]>
دکتر شریعتی 2007-08-05T06:38:00+01:00 2007-08-05T06:38:00+01:00 tag:http://hiva69.mihanblog.com/post/127 علیرضا سلام . دکتر شریعتی حرف خوبی می زنه ! می گه ؛ ارزش هر کس به حرفهایی که هنوز نگفته ! حرفهای نگفتم زیاده ولی ارزش زیادی ندارم . به زودی غیبت طولانیمو جبران می کنم . شما ها کجایید ؟ علیرضا سرگشته ! سلام .

دکتر شریعتی حرف خوبی می زنه !

می گه ؛ ارزش هر کس به حرفهایی که هنوز نگفته !

حرفهای نگفتم زیاده ولی ارزش زیادی ندارم .

به زودی غیبت طولانیمو جبران می کنم . شما ها کجایید ؟

علیرضا سرگشته !

]]>
غصه نخور عصای من ! 2007-05-06T02:35:00+01:00 2007-05-06T02:35:00+01:00 tag:http://hiva69.mihanblog.com/post/126 علیرضا غصه نخور !غصه نخور عصای من ! گریه های منو بنویس به پای دل شکسته ی من .عمر بزرگوارتو حروم لحظه های من نکن غضه نخور عصای من ، از غم بازنده بگو غصه نخور عصای من ، هم نفس لحظه ی آغاز من غضه نخور عصای من ، من لب خندون نمی خوام غصه نخور عصای من ، تنهای تنها رفتنو من  نمی خوام بذار تکیه بدم ، لحظه ی آخر این پرنده چیزی بگو ، تا آخرین لحظه ی تکیه چیزی نموندهبشکن این صفحه سکوت رو ، دیگه تا کی سر به زیریدیگه چیزی نمونده  ، غم هاتو بنداز تو سرازیری می خوام برم ، رفتنمو نذار به حساب بی حسابیمی خوام برم ، نگو

غصه نخور !

غصه نخور عصای من !

گریه های منو بنویس به پای دل شکسته ی من .

عمر بزرگوارتو حروم لحظه های من نکن

غضه نخور عصای من ، از غم بازنده بگو

غصه نخور عصای من ، هم نفس لحظه ی آغاز من

غضه نخور عصای من ، من لب خندون نمی خوام

غصه نخور عصای من ، تنهای تنها رفتنو من  نمی خوام

بذار تکیه بدم ، لحظه ی آخر این پرنده

چیزی بگو ، تا آخرین لحظه ی تکیه چیزی نمونده

بشکن این صفحه سکوت رو ، دیگه تا کی سر به زیری

دیگه چیزی نمونده  ، غم هاتو بنداز تو سرازیری

می خوام برم ، رفتنمو نذار به حساب بی حسابی

می خوام برم ، نگو که این همه وقت بی وفایی

می خوام برم ، رفتنمو بگیر به خوبیت

آخه دیگه جایی نداره دلم پیش خوبیت

روم نمی شه ، دیگه روم نمی شه  نگات کنم

روم نمی شه ، یه بار دیگه با پررویی تکیه به سلام بی نگات کنم .

روم نمی شه ، دیگه پشت کن بهم

روم نمی شه، حرفی بزن  ز نفرینی بهم

عصای من غصه نخور ، دل تو قد یه دریاست

شکستی هیچ نگفتم ، دل تو قد یه دریاست

از پا فتادی هیچ نگفتم ، دل تو قد یه دریاست

ای غمخوار زندگی غم دار من ، دل تو قد یه دریاست !

من فقط تکیه کردم ، تو شکستی

من فقط تکیه کردم ، تو فتادی

من فقط تکیه کردم ، تو بریدی

من فقط تکیه کردم ، تو از نفس افتادی

من فقط تکیه کردم ، تو تنهام نذاشتی

من فقط تکیه کردم ، تو چیزی نگفتی

عصای من غصه نخور ، دیگه می رم

عصای من ، قلب کوچک  ریز ریز

تورو خدا عصای من ،  از رفتنم اشک نریز

عصای من ، گفته بودم اگه دلت گرفتست

      کنج دلم جا واسه ی دلت هست

عصای من ، شاید دلت خواست و پاهات نیومد

یا شایدم دلت باهات نیومد

هر چی که بود بذار که گفته باشم هر جا که هست دلت ، دل منم باهاش هست !

غصه نخور عصای من !

گریه های منو بنویس به پای دل شکسته ی من .]]>
جنگ و ۱۳۸۶ 2007-04-29T21:34:00+01:00 2007-04-29T21:34:00+01:00 tag:http://hiva69.mihanblog.com/post/125 علیرضا اتل متل سمانه یه دخـتر شهیده یه دختری که هیچ وقت بابا جون و ندیده   بابا وقتی شهید شد مامان حامله بوده بعد که سمانه اومد دیگه جنگی ندیده   مامان زود ازدواج کرد  با یه مرد غریبه سمانه حالا اون رو  بابای خود میدونه   هیچکی بهش نگفته باباش یه مرد دیگه ست باباش تو آسمونه توی دنیای دیگه ست   هیچکی بهش نگفته باباش چه مهربون بود چه ابروی کمونی باباش چه خوش زبون بود   هیچکی بهش نگفته باباش یه قهرمان بود تو دشتای شلمچه باباش یه دیدبان بود   سمانه قد کشیده برزگ شده ماشالله داره میره دانشگاه دانشجوه اون حا اتل متل سمانه

 

یه دخـتر شهیده

 

یه دختری که هیچ وقت

 

بابا جون و ندیده

 

 

 

بابا وقتی شهید شد

 

مامان حامله بوده

 

بعد که سمانه اومد

 

دیگه جنگی ندیده

 

 

 

مامان زود ازدواج کرد

 

با یه مرد غریبه

 

سمانه حالا اون رو

 

 بابای خود میدونه

 

 

 

هیچکی بهش نگفته

 

باباش یه مرد دیگه ست

 

باباش تو آسمونه

 

توی دنیای دیگه ست

 

 

 

هیچکی بهش نگفته

 

باباش چه مهربون بود

 

چه ابروی کمونی

 

باباش چه خوش زبون بود

 

 

 

هیچکی بهش نگفته

 

باباش یه قهرمان بود

 

تو دشتای شلمچه

 

باباش یه دیدبان بود

 

 

 

سمانه قد کشیده

 

برزگ شده ماشالله

 

داره میره دانشگاه

 

دانشجوه اون حالا

 

 

 

حراست دانشگاه

 

عاصیه از دست اون

 

مدام باید بش بگن

 

موهات اومده بیرون

 

 

 

هفت قلم ارایش و

 

یه مانتوی کوچولو

 

شلوار برمودا و

 

کفشای مثل پارو

 

 

 

تا حالا این دخترو

 

بهشت زهرا نبردن

 

حتی جلوش اسمی از

 

 خون شهید نبردن

 

 

 

خونواده میگن که

 

بزار یه کم خوش باشه

 

باباش که رفته طفلی

 

بزار که این خوش باشه

 

 

 

داره دلم میسوزه

 

از بس که بی مرامیم

 

مگه شهید رفته که

 

ما بخوریم بخوابیم؟

 

 

 

تو اون دنیا جواب

 

باباش رو چی میدیم ما

 

اگه یه وقت بپرسه

 

امانتم چی شد ها؟

 

 

 

حتی اگه سمانه

 

باباش شهید نباشه

 

دختر شهر شهید

 

باید اینجوری باشه؟

]]>
ملانصرالدین ایرونی 2007-04-24T07:34:00+01:00 2007-04-24T07:34:00+01:00 tag:http://hiva69.mihanblog.com/post/124 علیرضا ساعت تقریبا 2:30 بعد از ظهر بود که از یک اردو بسیار خسته کننده و بی نهار و اینها به خونه رسیدیم تا لباسارو عوض کردم و لشو انداختم رو تخت یادم افتاد ساعت 7 بعد از نماز مغرب جلسه حوزه بسیج منطقه است و باید حضور داشته باشم . کلی کار داشتم که باید انجام می  دادم قبل از جلسه و با این همه خستگی . خوب شد هماهنگ کرده بودم یکی دیگه بره دنبال خواهرم و تا شب نگهش داره . بدون ناهار خوردن و خوابیدن با یه بدن کوفته از جام بلند شدم و لنگون لنگون رفتم سمت لباس ها و پوشیدم و یا علی مدد به سمت حوزه که تا قبل از ج ساعت تقریبا 2:30 بعد از ظهر بود که از یک اردو بسیار خسته کننده و بی نهار و اینها به خونه رسیدیم تا لباسارو عوض کردم و لشو انداختم رو تخت یادم افتاد ساعت 7 بعد از نماز مغرب جلسه حوزه بسیج منطقه است و باید حضور داشته باشم . کلی کار داشتم که باید انجام می  دادم قبل از جلسه و با این همه خستگی . خوب شد هماهنگ کرده بودم یکی دیگه بره دنبال خواهرم و تا شب نگهش داره . بدون ناهار خوردن و خوابیدن با یه بدن کوفته از جام بلند شدم و لنگون لنگون رفتم سمت لباس ها و پوشیدم و یا علی مدد به سمت حوزه که تا قبل از جلسه کارهام رو انجام بدم .

رسیدم . این قدر هوا گرم بود تو اتاق که پشه ها یه طرف نشسته بودن و روضه آب می خوندن ! نشستم پشت کامپیوتر و شروع کردم تایپ نامه های عقب افتاده و تماس برای یه سری هماهنگیا . همچین غرق در مشکلات بودم که سرمو آوردن بالا دیدم سه ساعت و  نیمه تمامه که زل زدم به کامپیوترو و دارم با نامه ها ور می رم . به خودم یه تکونی دادم و پاشدم یه وضوی با کیفیت گرفتم و راهی شدم برای نماز مغرب و عشا توی مسجد . خلاصه که نمازو انداختم تو اتوبان و دو سوته خوندم و عین فرفره برگشتم تو حوزه سروقت کارهام تا وقتی که اساتید می رسن بنده کار  رو تموم کرده باشم .....اساتید آمدند و با چشمانی خون افتاده و کله شیکسته ( آخه تو اردو کلم شکست) نشستم پشت میز. بیست شب پیش به حوزه بسیج ما ابلاغ شد میزان دزدی از منازل مردم زیاد شده در حدود دو سه مورد و بسیج باید چاره ای بیاندیشه ! ما هم طبق یه طرح ناخواسته از بر و بچ عملیات خواستیم که شب ها از ساعت 10 تا 6 صبح دو ساعت به دو ساعت 35 گروه دو نفره مامور محافظت از منازل مردم منطقه حوزه ما بشن . بیست شب از حضور و گشت های 8 ساعته این بچه بسیجی ها می گذشت و امشب جلسه جمع بندی و ارائه گزارش در همین مورد رو داشتیم .  

بسم ا... الرحمن الرحیم

موضوع جلسه : بررسی روند گشت های 8 ساعته در بیست شب گذشته .

.

.

.

.

.

.......

 

جلسه تموم شد و با چشای داغون و بدن داغونتر از حوزه زدم بیرون . به سمت منزل . سر یه سه راه دو تا بچه بسیجی دیدم که گردنشون چفیه بسته بودن اتفاقا از همین بچه های گشت 8 ساعته بودن  و  به قیافه آشنا بودن ولی نمی شناختمشون . خلاصه اونا جلوتر از من اومدن که از کنار خیابون برن داخل پیاده رو . از پشت سر یه پراید که رانندش یه دختره بد حجاب بود دستشو گذاشت رو بوق و بنا کرد فحاشی به این دو تا بچه بسیجی که آره فلان فلان مادر فلان خواهر فلان بسیجی ! چرا از تو خیابون می ری. اون بدبختا هم هنوز حرف نزده فقط مات و مبهوت موندن که چی می گه این چرا فحش می ده که مادر دختره از تو مغازه اون وری پرید بیرون و شروع کرد به هاپارتی گری . وای نمی دونید دیگه چه جیغ و فریادا و چه فحش هایی که این مادر و دختر بدحجاب به این دو تا بچه بسیجی دادند. بنده هم بهت زده فقط صحنه رو نظاره گر بودم .  لحظه ای گذشت و ... بیچاره اون دو تا بسیجی تو لا به لای اون فحش های خوار و مادری که شنیدن فقط روشونو کردن اون ور و رفتن . منم این قدر حرصم گرفت پلاک ماشینو برداشتم . چند متری که دور شدم با شبکه پلاک رو انتقال دادم و درخواست پارکینگ کردم . از شانس گل ما هم بر و بچ ظرف 40 دقیقه تا برسم منزل بی سیم کردن که گرفتیم چی کار کنیم ؟؟؟ ما هم گفتیم بخوابونید ماشینو خودشون برن فردا بیان . ( ریا نشه ها عین واقعیته )

بگذریم که فردا ظهرش شد . که بنده لِک لِک اومدم طرف حوزه و اصلا روحمم یادش نبود که اینا قرار اون ساعت اونجا باشن . رفتم تو دیدم بله زرشک خانم و همسرشون نشستن و از دختره خبری نیست . منم زدم رو اون دنده و گفتم به به سلا م علیکم مادر اومد دختره با تربیتش کجاست ؟ خلاصه آقا شروع شد که آره فلان و بی سار و .... ( یعنی گه خوردیم غلط کردیم و ... )  خلاصه گفتم فایده نداره زنگ بزنید دخترتونم بیاد کارشون دارم . خلاصه تا 1 ساعتی طول کشید که دختره اومد و جالب توجه بچه ها دم در چادر سرش کرده بودن ...نشستن و گفتم می دونید مَثَل شما مثه ملانصرالدین می مونه . یه روزی روی یه شاخه درخت نشسته بود و ته شاخه رو داشت با ارّه می برید . یه آقایی رد می شه می گه ملا ارّه نکن کنده می شه با مخ میوفتی زمین . ملا گوش نمی ده و یارو هم رد می شه می ره . بعد چند دقیقه بالاخره شاخه کنده می شه و ملا با مخ میاد زمین . می ره یقه یارو رو می گیره می گه تو علم غیب داشتی که گفتی میوفتم زمین ؟؟ اونم می گه علم غیب نمی خواد تو که داری می بُری خوب با مخ میای پایین دیگه . بعدش رو به پدره گفتم شما هم مَثَلتون همینه . اگه فکر می کنید با اذیت و آزار و فحاشی به بسیج و بسیجی به جایی می رسید بدونید که اگه بسیج کنده بشه اولین نفر همین شما و خانوادتون با مخ می خورید زمین . بعدشم فقط یه جمله گفتم که مادره و پدره آب شدن رفتن تو زمین ! گفتم شما می دونید  همون آقایی که اون قدر بهش بی احترامی و فحاشی کردید . شب تا صبح تو محل شما گشت می زنه که دزد خونه شما رو نزنه ؟ دیگه آقا اینا خفه خون گرفتن و پاشدن دک و پوزشونو جم کردن و رفتن . پیگیر شدم دیدم همون دیشب بچه ها ماشینو با گزارش تحویل راهنمایی رانندگی دادن .

 

با اعصاب خورد رفتم خونه اما این قدر می گم تا این ملت بفهمن بسیج تضمین امنیت اون هاست نه دشمن جونشون !

 

خدایا اون کسایی که قابل هدایتند هدایت فرما و آنان که قابل هدایت نیستند نیست و نابودشان کن !

 

والسلام !

]]>
بسم او 2007-04-13T08:34:00+01:00 2007-04-13T08:34:00+01:00 tag:http://hiva69.mihanblog.com/post/123 علیرضا سلام !پس از آن که در نامه عمل نظر می کند ، همه چیز را نوشته می بیند و از همه یادش می آید که فلان روز در فلان محل چه کرده و چه گفته ؟ منکر می شود و می گوید این نامه عمل من نیست ، دو ملک رقیب و عتید شهادت می دهند و معصیت کار شهادت دو ملک را قبول نمی کند .آن گاه خداوند عالم ، روزها و شب ها و قطعه های زمین را می فرماید تا هر چه از احوال این بنده من آگاه هستید ، شهادت دهید !آن ها شهادت می دهند اما باز آن بنده منکر می شود زیرا که دیوار حاشا بلند است . و این مرتبه می فرماید که پیغمبر و ائمه بفرمایند و سلام !

پس از آن که در نامه عمل نظر می کند ، همه چیز را نوشته می بیند و از همه یادش می آید که فلان روز در فلان محل چه کرده و چه گفته ؟

منکر می شود و می گوید این نامه عمل من نیست ، دو ملک رقیب و عتید شهادت می دهند و معصیت کار شهادت دو ملک را قبول نمی کند .

آن گاه خداوند عالم ، روزها و شب ها و قطعه های زمین را می فرماید تا هر چه از احوال این بنده من آگاه هستید ، شهادت دهید !

آن ها شهادت می دهند اما باز آن بنده منکر می شود زیرا که دیوار حاشا بلند است . و این مرتبه می فرماید که پیغمبر و ائمه بفرمایند و شهادت بدهند زیرا که هر هفته دو مرتبه صورت اعمال ما از نظر امام عصر می گذرد . امام هر عصر بر رعیت خود شهادت می دهند . این دفعه نیز منکر می شود و آن گاه است که خداوند می فرماید دیگر حرف نزنید و مهر بر زبان و دهان معصیت کار می زنند . آن گاه به دست و پا و جوانح و جوارح خطاب می شود که هر چه عمل کرده اید بازگو کنید :

دست گوید من چنین دزدیده ام                      لب بگوید من چنین بوسیده ام

چشم گوید کرده ام غمزه حرام                گوش گوید چیده ام سوالکلام

آن گاه معصیت کار به لسان آید و گوید که ای  دست و پا چرا بر ضرر من شهادت می دهید ، از شما این توقع نبود و اعضا ستیزه جویند که وای و افتضاح بر آن روز که خداوند خودش داند که بنده اش چه کرده و تواند که بر حسب دانایی عمل کند اما چنین و چنان شاهد گیرد تا همه دانند که بر این بنده تهمت نشده است و ظلم نشده است .

بالاخره حکم به زبانه جهنم می شود و ملائکه غلاظ  و شداد را امر شده تا این را بگیرید و دستش را به گردنش غل و زنجیر کنید . و او را در قعر جهنم لعاب گداخته بخورانید .

نه قبیله به کار می آید و نه عشیره ، نه دولت و نه سلطنت . می کشند و او را می برند نزدیک جهنم که صدای آتش را می شنود ، ناگهان شفیق جمعی بر او می رسد و مژه چشم او به صدا در می آید . عرض می کند : پروردگارا هر که هر چه داشت شهادت داد ، من هم شهادتی دارم اذن می دهی بگویم ؟ خطاب می رسد بگو !

آن مژه چشم عرض می کند که من شهادت دارم که این بنده تو از خوف و ترس تو بر خود لرزید و گریست آن قدر که من یک مژه تر شدم !

آن وقت است که دریای رحمت الهی موج بر می دارد و می فرماید من دو خوف در یک دل جمع نمی کنم . هر گاه این بنده من در دار دنیا از خوف گریسته من او را بخشیده ام و دیگر امروز او را به آتش نمی رسانم و نمی سوزانم .

رب العالمین چون پی بهانه می گردد    

 به شهادت یک مژه چشم همه گناهان را می بخشد 

کدام قاضی در پی بهانه برای تبرئه مجرم است ؟  لا اله الا الله !

نکته دیگر آنست که بزرگی فرمود عادت کن تا سر در هر کاری بگویی :   بسم الله الرحمن الرحیم !

روز قیامت چنان که نامه عمل را دادند ناگاه بر زبان می آوری : بسم الله الرحمن الرحیم و به نامه نگاه می کنی چنان متحیر می مانی که نامه سفید است اما تو خود دانی که چه کرده ای در دنیای قبل ! فریاد و بی داد که این نامه اعمال من نیست ولیکن خطاب می رسد :

ای بنده من ! من از تو شرم می کنم که تو مرا الرحمن و الرحیم بخوانی و  من تو را نبخشم ! از درهای بهشت داخل شو که حلالت باد !

حالا حالا ها کار دارم باهاتون ! فعلا !

این خیلی مهمه ! تورو خدا ! تورو به جون هر کسی که دوسش داری ! جون علیرضا !!!!! این مداحی که گذاشتم رو گوش کنید کامل ! چند لحظه که تو وب من باشید لود می شه و خودش پخش می شه ! نه نه نه مداحی امام حسین نیست ! یه سری حرف واسه من و تو ئه که واقعا قشنگه خواهشا گوش کنید !!!!!!

خواهشا کامل گوش کنید . اگر لذت بردید منم دعا کنید .

 

 

 

 

]]>
قاب عکس 2007-04-04T01:34:00+01:00 2007-04-04T01:34:00+01:00 tag:http://hiva69.mihanblog.com/post/122 علیرضا سلام امیدوارم حالتون خوب باشه . چند روز به عید مانده ... حال خوشی ندارم از همه چیز و از همه کس بیزار شدم تابلویی به گردنم آویزان کردم : حرف نزن ! حتی شما دوست عزیز ! چند ساعت به عید مانده ... می روم از ته مانده ماهانه یه چیزی ، لباسی و ... برای خودم می خرم . تنها می روم . تنهای تنها !چند دقیقه به عید مانده ... دراز کشیده ام کنج اتاق ! تنها ! تنهای تنها !چند ثانیه به عید مانده ... ماهی های درون تنگ می خوانند : یا مقلب القلوب و البصار ... سکه های روی سفره بهم چشمک می زنند . عید آمد . عید رفت . تنه

سلام

امیدوارم حالتون خوب باشه .

چند روز به عید مانده ... حال خوشی ندارم از همه چیز و از همه کس بیزار شدم تابلویی به گردنم آویزان کردم : حرف نزن ! حتی شما دوست عزیز !

 چند ساعت به عید مانده ... می روم از ته مانده ماهانه یه چیزی ، لباسی و ... برای خودم می خرم . تنها می روم . تنهای تنها !

چند دقیقه به عید مانده ... دراز کشیده ام کنج اتاق ! تنها ! تنهای تنها !

چند ثانیه به عید مانده ... ماهی های درون تنگ می خوانند : یا مقلب القلوب و البصار ... سکه های روی سفره بهم چشمک می زنند .

عید آمد .

عید رفت . تنها رفت ! تنهای تنها ! پیش خودش نگفت بعد یک سال که اومده  یه ذره از ناراحتی های من برداره و با خودش ببره . هر کسی که با من هم صحبت می شه .. تنهاست ! تنها میاد ... تنها میره ! عین من ! عید چه زود رفت .

چند ثانیه از عید گذشته ... به پشت سرم نگاه می کنم . قاب عکس !

چند دقیقه از عید گذشته ... بغض می کنم .

چند ساعت از عید گذشته ... بالای سر سفره هفت سین  ، بغضم شکسته . تنگ ماهی شور شد . ماهی نگاهش به قاب عکس است و زمزمه می کند.

چند روز از عید گذشته ... نگاه ماهی هنوز روی قاب عکس است :::

 

 برخیز و مخور غم جهان گذران ...

                          در طبع جهان اگر وفایی بودش      نوبت به تو که رسید .........

 

تابلوی قدیمی هنوز روی گردنم آویزان است . نگاهش می کنم ... خیسِ خیس است !

 

 

 

اذیتتون کردم . نه ؟  شرمنده دلم سخت گرفته بود .

]]>
شکوه از ۸۵ 2007-03-17T21:33:00+01:00 2007-03-17T21:33:00+01:00 tag:http://hiva69.mihanblog.com/post/121 علیرضا                                                                                                                                                                 یادمه !یادمه ! 85 بار دل شکوندم ! 85 بار دلمو شیکستند !85 سر تا پا سربالایی بود و ما که ندیدیم معنی مثل (( بعد از هر سختی ، آسونی هست ! )) معنی بشه !!!!شاید سال دیگه معنی بشه ! 85 پر بود از روزهایی که با 85 شروع می شددد !!!البته 2 تا عدد اولی از سمت چپ تاریخ هامون خیلی خوش به حالشونو ! آخه هر موقع می خوان عوض بشن همه ملت ما رو خوشحال می ک                                                                                                                                                                 یادمه !

یادمه ! 85 بار دل شکوندم ! 85 بار دلمو شیکستند !

85 سر تا پا سربالایی بود و ما که ندیدیم معنی مثل (( بعد از هر سختی ، آسونی هست ! )) معنی بشه !!!!

شاید سال دیگه معنی بشه !

85 پر بود از روزهایی که با 85 شروع می شددد !!!

البته 2 تا عدد اولی از سمت چپ تاریخ هامون خیلی خوش به حالشونو ! آخه هر موقع می خوان عوض بشن همه ملت ما رو خوشحال می کنن !

اما مظلوم و بیچاره ماه ها و روزها و ساعت و دقیقه ها و ثانیه ها که واسه عوض شدنشون پشیزی ارزش قائل نیستم !

مظلوم ثانیه هایی که با من  سربالایی ها رو طی کردند و تبدیل به دقیقه و ساعت و روزها و ماه ها شدند حالا دیگه دارن لبریز می شن و تبدیل به یکسال می شن !

فروردین 85 سربالایی کوچه پدر رو داشت ! معنی کردن سر بالایی کوچه پدر به معنی کردن ثانیه های ترس و لرز خیلی شبیهه !

اردیبهشت 85 سربالایی پدر همچنین رو به بالا بود ! اما این دفعه یه دونه جوب ساختند کنار سربالایی کوچه پدر ! این جوب هم سربالایی بود ! توش اشکای مادرم جاری بود !

خرداد 85 یه ماشین از تو کوچه پدر رد شد ! رو پلاکش نوشته بود امتحانات خرداد اما خیلی زود گذشت ! انگار بنزین تموم کرد !

تیر 85 یه سری از رفقا اومدند اول سربالایی کوچه پدر یه چادر زدند ! چند وقت با هم بودیم تا این که اونا هم از سر   سر بالایی رد شدند و من موندم و با یه دنیا بغض از درد دوری دوستان ! این دفه می دونی چی شد ؟ اشکای من رسید به جوبی که اشکای مادرم ازش رد می شد ! اما هنوز اشکای تو جوب از سر بالایی پدر رو به بالا می رفت !

مرداد 85 رفقا دوباره اومدند ! یاد آوری تموم دوران گذشته ، دست در دست رفقا گذاشتم تا گرمیه بدنشون به دستام نرسیده بودم که سر بالایی کوچه پدر همچین اوج وحشتناکی افتاد که دستام از دستای رفقا جدا شد و اونا هم منو تنها گذاشتند ! اما هنوز اشکای تو جوب رو به بالا می رفت !

شهریور 85 ! فقط به اندازه 2 هفته به اندازه 2 هفته تموم صحنه کوچه و پدر و جوب پاک شد و دنیای عربستان جاشو گرفت ! اما بعد از دو هفته !

بعد از دو هفته برگشتم ! کوچه هنوز سر بالایی می رفت ! اشکا هنوز سر بالایی تا می کردند ! اما این دفه تا بفهمم چی شد یه آشنا با چشای گریون اومد از تو سربالایی بره بالا یه دونه درخت گنده کاشت بغله سربالایی و رفت ! اما نمی دونم چرا از اون روز از این درخته فقط برگای زرد می ریزه ! هر وقت که شب می شه با یه فانوسه کوچیک می رم پایه درخت ! تموم خاطرات صاحاب درخت یادم میاد کلی بغضم می گیره ! کلی گریه می کنم ! به خدا کلی دلم می گیرههههه ! به خدا هنوز دلم واسه صاحاب درخت تنگ می شه ! به خدا خیلی گریه می کنم نارفیق !

وقتی می خوام از پای درخت برگردم و ادامه سربالایی رو طی کنم مادرم رو می بینم . می گه پسرم چی شده دوباره ؟ سخته براش !

الانم که دارم واسه شما از 85 شکایت می کنم بغض کردم ! یاد و خاطره 85 و صاحب اون درخته پاییزی !

مهر 85 و یه کبوتر جدید اومد تو سربالاییه من ! فک کنم ماله درسای جدید بود و اما .... پر و بالش گیر کرده تو شاخه های درخت قدیمیه پاییزه ! اما هنوز اشکای تو جوب رو به بالا می ره !

آبان 85 وضع همون بود که بود !

آذر 85 وضع همون بود که بود !

دی 85 دلم شکست ! بالاخره خودشو کشت ! آره از دوری عشقش عقل از کفش رفت خودشو دار زد !

بهمن 85 ! آه تو جنوب ایران بودم ! شاهد باقیمونده 85 سال سربالایی جنگ ایران و عراق ! خاک کربلای شلمچه روح آدمو می گرفت ! تا کربلا 2 ساعت فاصله داشتم !

اسفند 85 ! همینه الانه . همین الانه که دوباره شکستم ! دوباره ... ! آخه همه سربالایی رو که تموم زندگیمه برگهای زرد و نارنجیه درخت قدیمیه پر خاطره پر کرده ! قدم برداشتن برام سخته !

قدم برداشتن برام سخته . اشکای توی جوب لبریز کرده ! حالا داره برگهای توی کوچه رو خیس می کنه !

تا 86 سربالایی هنوز برجاست !

تا 86  !!!  به یاد همتون هستم !

-------------------------------------------------------------------  

روایتی کوتاه از ۸۵ به شیوه روایتی صادق چوبک ... صادق هدایت

اگر کسی داستانه اسائه ادب رو داره واسه منم بفرسته !

 

 

 

 

]]>
مای لاو ایز شهرام جزاریی 2007-03-01T00:33:00+01:00 2007-03-01T00:33:00+01:00 tag:http://hiva69.mihanblog.com/post/120 علیرضا سلام ! مژده :::  ایشالا تا آخر اسفند وبلاگمو منتقل می کنم رو سایت !   یه قضیه ای هست که می گه :   اللهم صل علی محمد و آله   منافقین در قفس !   در قفسو باز نکنین    منافقین می پرن !  امروز تو همین نوشته می خوام یه ذره سیاسی بشم ! ببینم   شمّ  سیاسی شما چه جوریه ؟ من عقیده دارم کلا اگه من به جای دانش آموز ، سیاسی کار می شدم  قضیه سیاست ایران به کلی عوض می شد ! اگه یه سری به کتاب تاریخی شاهکارهای محمود جون بزنید اولین چیزی که به چشمتون می خوره : تغییر ساعت بانک ها است !  یه چند تا برگ که بیاین جلوت سلام !

مژده :::  ایشالا تا آخر اسفند وبلاگمو منتقل می کنم رو سایت !

 

 

یه قضیه ای هست که می گه :

 

 اللهم صل علی محمد و آله   منافقین در قفس !  

در قفسو باز نکنین    منافقین می پرن !

 

امروز تو همین نوشته می خوام یه ذره سیاسی بشم ! ببینم   شمّ  سیاسی شما چه جوریه ؟

من عقیده دارم کلا اگه من به جای دانش آموز ، سیاسی کار می شدم  قضیه سیاست ایران به کلی عوض می شد !

اگه یه سری به کتاب تاریخی شاهکارهای محمود جون بزنید اولین چیزی که به چشمتون می خوره : تغییر ساعت بانک ها است !

 یه چند تا برگ که بیاین جلوتر می بینین که همه ساعت کاربانکهای همه  شهر ها برگشت سر جای خودش به جز تهران ! چرا ؟ چون تهران خیلی بزرگه ! همه معاملات تو تهرانه و بقیه معاملات شهر ها رو جمع کنی به میلیاردهای تهران نمی رسه و .... نه داداش از این خبرا نیس !

یه تریپ دیگه بریم تو کارش ! شما می دونین که توی همه بانک ها آقای کلرراس ساعت 9 میاد و پول ها رو می بره ! و من که می خوام پولم بره ساعت 6 صبح میام و پولو می ذارم و کلر میاد 9 می بره ! حالا که بانک ها ساعت 9 باز می کنن کلر همون ساعت 9 میاد و پول ها رو می بره در نتیجه من که می خوام فردا پولمو کلر ببره باید امروز حداکثر تا ساعت 2 ظهر پولمو بذارم تو بانک تا فردا که کلر بیاد و ببره ! در نتیجه پول بنده تا قبل از تغییر ساعت از 6 صبح تا 9 صبح ( 3 ساعت ) تو خزانه می موند اما حالا از 2 بعدازظهر امروز تا 9 صبح فردا ( 19 ساعت ) می مونه . در نتیجه تابلو نمی شه که خزونه خالیه و داش محمود چند میلیارد از تو خزونه پول برداشته !!!!!!

 

گرفتی مطلبو ؟ نگرفتی یه بار دیگه بخون تا حالیت شه چه کلاهی سر من و توی تهرانی و ننه بابامون رفته !!!!

 

حالا اینا هیچی ! یه امید کوچولو من تو دلم داشتم خیلی وقت روش فک می کردم ! اونم نقش بر آب شد ! حالا که گذشت اما می گم که من از آرزوهام بود که این مادر مرده رو ببینم و ازش بپرسم که چه جوری این مملکتو به فنا داد و به ریش همه خندید !

 

ملاحظه کنید ::::

 

 

هر که از پل بگذرد خندان بود ! وان که به ریش ما خندید و رفت ، سید خندان بود !

شهرام جزایری عرب به جزایر عرب گریخت !

تیتر همه روزنامه های سیاسی و غیر سیاسی و مشمولان سیاسی و هر چیز که به سیاست مربوط می شه !

در رفت ! به همین راحتی ! تاحالا شلوار راحتی پات کردی ؟ دیدی این کش که  به کمرش هست رو اگر شل ببندی در می ره ! این استاد پروفسورشهرام رو هم شل گرفتند در رفت عین کش تنبان !

ولی حق می دم بهش خیلیم حال می کنم باهاش اگه ببینمش یه ماچ آبدار هم می کنمش ! در کل : مای لاو ایز شهرام جون ! آدم به این باحالی . آدمی که بتونه در عرض یک ساعت بعد از ساعت الفرار یک میلیارد تومان (دقت کنید در تلفظ مانند من دچار اشتباه نشید هزار میلیون تومان برابر یک میلیارد تومان ) دقیقا یک میلیارد تومان در جیب کت مبارک بذاره و تو خیابونای اکباتان بچرخه و اجناس مورد نیاز رو بخره واقعا قابل ستایشه !

جالب این جاست دستگاه های اطلاعاتی و عملیاتی ما چه جوری فهمیدن حضرت والا تو اکباتان بوده و البسه خریداری نموده !

هر چند از اون روز تا حالا از عشق و علاقه وافر بنده نسبت به حضرت ناقلا ( شهرام جون ) کم شده چون عقل سلیم می گه آدم با یک میلیارد تومان پول نقد می تونه دو تا تی ان تی بخره و ایرانو ببره هوا !  یا بولهوس تموم مدیران شرکت های دولتی رو بخره و وادار به  استعفاشون کنه ! البته لا فتنه یه وقتی فک نکنیم مدیرای ما اصلا رشوه قبول نمی کنن نهههههه ! اصلا این طور نیست ! همه مدیران انسان هایی بلا نسبت شما عین سگ وفادار به ارزش های انقلاب هستند !

توضیح نگارشی : از شهرام نوشتن خیلی سخته !

توضیح نگرشی : خیلی خر هستین اگه فک می کنین می تونین عین شهرام جون من بشین !

 

چگونه دوباره شهرام را ببینیم ؟؟؟؟؟؟ 

1. خوابشو ببینیم !

2. پشت گوشمونو ببینیم !

3. عکس برگردونشو ببینیم !

4. تو کتاب بزرگمردان عکسشو ببینیم !

 

حالا همه این هارو گفتیم ! متاسفم چون دیگه نمی تونیم ببینیم ! تا زمانی چشامون این قدر کوره  و ما جوونا نسبت به مسائل سیاسی و کشوری و حتی دینی و مذهبی و همه چیمون بی تفاوتیم و فقط تو قضایای مسخره دور و برمون غرق شدیم و ذهنمونو محدود به عشق و عاشقی و این چرت و پرتا کردیم ، شهرام جزایری که سهله ! قیافه خودتونم نمی تونید ببینید !

 

ولی یه سوال توی ذهنم موند شاید از حضرت اعلی بعدی که مال مملکتو خورد و الفرار تونستم بپرسم !

 

سوال : راه راست غلط ترین راه ممکنه توی مملکت ما . درسته ؟

 

علیرضا جزایری !

 

 

]]>
دفترچه شعر 2007-02-14T07:32:00+01:00 2007-02-14T07:32:00+01:00 tag:http://hiva69.mihanblog.com/post/119 علیرضا در پس این ظاهر پر خروش  ُ چیزی است مجهول !بادی است تشنه توفان . شبی است نا آرام . دریایی است غرق امواج ...و گلویی لبریز از بغض وصال . در این ثانیه های متلاطم در ساحل همون دریای غرق امواج این باد تند هم گویی با نوازش گیسوان من قصد هم دردی با بغض بی انتهای رسیدن را دارد . چه عالی می شد چه خوب بود شکوفه های بهاری این بار در قلب من سبزه می زدند در جهنم قلب پر دردم   چه زیبا گفت سهراب پیر : کاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود ...کاش این مجهول کهنه روزی شود گویا    گرچه جانم به لب آید وای اگر گویا شو در پس این ظاهر پر خروش  ُ چیزی است مجهول !

بادی است تشنه توفان . شبی است نا آرام . دریایی است غرق امواج ...

و گلویی لبریز از بغض وصال . در این ثانیه های متلاطم در ساحل همون دریای غرق امواج این باد تند هم گویی با نوازش گیسوان من قصد هم دردی با بغض بی انتهای رسیدن را داردSmiley .

چه عالی می شد چه خوب بود شکوفه های بهاری این بار در قلب من سبزه می زدند در جهنم قلب پر دردم   چه زیبا گفت سهراب پیر :

کاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود ...

کاش این مجهول کهنه روزی شود گویا    گرچه جانم به لب آید

وای اگر گویا شود به تلخی !  منِ جوان به درک اما قلبم تنهایم می گذارد .

شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد    تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد ...

گل سر خاطرات من هنوز روی طاقچه است .

بوی عطر سبزی ها از میان افکار سفره تراوش می شود .

اندیشه من چه باز و بسته می شود .

 نگاه من به روی ابرهای طرح سفره قدم می زند  .

نان در افکار من سُر می خورد .

سنگی از آسمان می افتد   کاسه آب چشمک می زند شکم من چه حسود است !

روح لطیف پارک با اون همه درختاش غرق بازی جدید زندگی شده بود .

سردی روح پارک در من رخنه کرد .

جمع که عبور می کنند   سردی قدم هایشان بر تک تک سلول های درخت جا می گیرد

انگار روح پارک از نفس های این ها سرما خورده است .

ناگهان  مرغابی احساس در دریاچه غم و سکوت غرق شد .

سایه ام مرا تنها گذاشت . در حصار التهاب لحظه گیر افتادم .

تاپ و توپ قلبم به دنبال اشعه های خورشید تا کجا ها که دویدند ...

سوی چشم های به دنبال دستمال گل گلی مادر رفت تا رد خونی جا نگذارد

در آن مهلکه پر التهاب چه تنها بودم ! تک تک سلول های بدنم جدا شدند

یکی در پی هوا    و دیگری در پی چیز دیگری بود ...

در پی معرفت !

از دفترچه خاطرات  ( تنها مثل یکتا )   ۱۸/۲/۸۵

راستی ولنتاین مبارک ( تا حالا این قدر کارت تبریک نگرفته بودم Smiley! )

]]> پشت دیوار 2007-02-05T04:32:00+01:00 2007-02-05T04:32:00+01:00 tag:http://hiva69.mihanblog.com/post/118 علیرضا

اول از همه سلام !دوم یه شعر قشنگ : به همین سادگی رفتی ! بی خداحافظ عزیزم ؟ سهم تو شد روز تازه ! سهم من اشک که بریزم به همین سادگی کم شد عمر گل بوته تو دستم .  گله از تو نیست می دونم خودم اینو از تو خواستم  به جون ستاره هامون ! تو عزیزتر از چشامی !  هر جا هستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صِدامی ! تو رو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی  که دوست ندارم اینو به خدا گفتم به سختی  من اگه دوست نداشتم پای غم هات نمی موندم   واست این همه ترانه از ته دل نمی خوندم اگه گفتم برو خوبم   واسه این بود که می دیدم دا اول از همه سلام !

دوم یه شعر قشنگ :

 

به همین سادگی رفتی ! بی خداحافظ عزیزم ؟

 

سهم تو شد روز تازه ! سهم من اشک که بریزم

به همین سادگی کم شد عمر گل بوته تو دستم .

 

گله از تو نیست می دونم خودم اینو از تو خواستم

 

به جون ستاره هامون ! تو عزیزتر از چشامی !  هر جا هستی خوب و خوش باش

تا ابد بغض صِدامی !

تو رو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی  که دوست ندارم

 اینو به خدا گفتم به سختی

 

من اگه دوست نداشتم پای غم هات نمی موندم  

واست این همه ترانه از ته دل نمی خوندم

اگه گفتم برو خوبم   واسه این بود که می دیدم داری آب می شی می میری

اینو از همه شنیدم .

 

دارم از دوریت می میرم تا کنار من نسوزی

از دلم نمی ری عمرم   نفس هامی که هنوزی !

 

تو رو محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد 

از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد

 

تو که تنها نمی مونی منه تنها رو دعا کن

خاطراتمو نگه دار اما دستامو نگه دار

 

دست تو اول عشقه  بسپرش به آخرین مرد ! 

مردی که پشت دیوار واسه چشمات گریه می کرد !

گریه می کرد !

 

همین دو تا بسه نه ؟

یه چیز دیگه هم بنویسم ...

 

4ساله که بودم،‌ با بچه‌های فامیل خاله بازی میکردیم. یکی از دخترا چادر مینداخت سرش میشد مامان، من هم میشدم بچه‌اش! یه سماور و قورِی پلاستیکی هم میاورد و توش آب میکرد و هی تند و تند آب ( یعنی چایی!)‌ میداد به خورد ما ! جالب اینجاس که اسم بازی  )خاله بازی  ( بود، ولی ما هیچوقت خاله‌مونو ندیدیم ! یه خورده که بزرگتر شدم، نقش پدر خونواده رو بازی کردم! از سر کار خسته و کوفته میومدم خونه، عیال سماور و قوری پلاستیکیشو میاورد و چایی (یعنی همون آب !)‌ برامون میریخت ! بزرگتر که شدم، دیگه چایی که برام درست نکرد که هیچ، گفت بزرگ شدی، بازیمون هم دیگه ندادن!

7 ساله بودم که دریافتم دنیا به خاله بازی ختم نمیشود! دریافتم که تیله‌بازی هم خیلی بدک نیست! با بچه‌های محل تیله‌بازی میکردیم. تیله‌های هشت‌پر و رنگیمون‌رو به رخ بقیه میکشوندیم که حالشون گرفته شه! پز میدادیم که تیله من از مال تو مشتی تره!

بزرگتر که شدم Lego مد شد! همه بچه های فامیل Lego داشتن! خب ما هم داشتیم دیگه! خونه میساختیم این هوا! کشتی میساختیم این هوا! آقا هواپیما میساختیم خدا‌!

باز هم بزرگتر شدم! خوب تقصیر من چیه؟! آتاری اون موقع مثل نقل و نبات ریخته بود تو خونه‌ها! کامپیوتر که هنوز کشف نشده بود! ما هم یه چیزی دیده بودیم که از ماشین حساب پیشرفته‌تر بود، کلی عشق میکردیم با این آتاری! هر مسافری که از سوریه و مکه یا دوبی برمیگشت، یه دونه از اینها توی چمدونش بود! اولاش 4 تا دونه بازی بیشتر نبود! آخ که چقدر هم مسخره بود! یه سیخ اون پایین بود، اون بالا هم چهار تا سفینه اینور اونور میرفتن. ما هم از پایین با اون سیخه باید تیر میزدیم به اون سفینه ها! البته ما که حالیمون نبود! ما بازیمون رو میکردیم! یه روز یکی اومد گفت: من یه بازی دارم 2لبه!! مارو میگی؟ دهنومون همینجوری وا مونده بود که:‌ «نمنه؟!» این رفیقمون گفت آره بابا دوتا بازی با همه! این کلید رو میزنی اینور میشه ماشینرانی، میزنی اونور میشه تنیس بازی!! اونموقع تو ذهنمون این دیگه آخر تکنولوژی بود! بعدها بازی 6 لبه و 8 لبه و 24 لبه و 128 لبه و 872534 لبه اومد به بازار. بچه‌های محل بازیهاشون رو به هم قرض میدادن و بازی‌های بقیه رو قرض می‌گرفتن. کم‌کم اصغر آقای سر کوچه به‌غیر از ماست و پنیر و شیر و نوشابه خانواده، بازی آتاری هم توی ویترین مغازه‌اش گذاشت و کرایه میداد!

ما از قضای روزگار بزرگتر هم شدیم! وقتی کمودور 64 اومد دیگه هیچکی روش نمیشد بگه که یه زمانی آتاری باز بوده!

بعد یواش یواش دوچرخه کورسی افتاد رو بورس، بعد...

بچه‌های لوسی مثل من هم سر هر کدوم از اینها 12 روز الی 14 روز یه بند مخ مامان و باباشون رو میخوردن که اینو برام بخرررررررر اونو برام بخرررررررر .

حالا همه اینا رو گفتم که بگم میترسم روزی برسه که این چیزها رو از زبون بچه هامون بشنویم:

- بابا؟ تا کی با این بنز کوپه برم مدرسه؟ همه بچه‌های دبستانمون به این ماشین زشت و بیریخت میخندن!

- بابا؟ این هواپیمای دو ملخه دیگه از مد افتاده! یه بوئینگ 747 میخری برام؟ این آخر هفته با بچه‌ها میخوایم بریم کلاردشت!

- بابا؟ من از اون قاره‌پیماها میخوام که پسر همسایمون داره! این که من دارم با اورانیوم کار میکنه خیلی تند نمیره!

- بابا؟ مسخره کردی؟ تو به این سفینه لگن هم میگی ماشین؟

خب فعلا دیگه با من کار ندارید ؟

]]>