تبلیغات
¤¤.::: تنها مثل یکتا :::.¤¤ - مطالب علیرضا
شنبه 1 فروردین 1388

شعر نوروز

   نوشته شده توسط: علیرضا    

نوروز   شعر بی غلطی است که رویاهای ناتمام را تفسیر می کند !

 

نوروزتان مبارک ! سالم و پیروز باشید !

 

علیرضا فیروز !


شنبه 10 اسفند 1387

من و دانشگاه و دانشجوها

   نوشته شده توسط: علیرضا    نوع مطلب :عمومی ،

سلام

هنوز محکومم به نفس کشیدن !!!!

ترم اول هم تخیلی گذشت با نمره های ناپلئونی !

ایشالا درست می شه !

علیرضا دلتنگ !


شنبه 11 آبان 1387

هنوززززز به زندگی عادت داریم !

   نوشته شده توسط: علیرضا    

سلام !

می خواستم بگم که هنوز زنده ام و!

یه چند وقتی نبودم به خاطر درسها و  دانشگاه و .....

معذرت خواهی بندرو بپذیرید .

با عرض دلتنگی برای تمامی دوستان و آشنایان .

علیرضا دلتنگ !


جمعه 9 شهریور 1386

به خدای آسمونا

   نوشته شده توسط: علیرضا    نوع مطلب :اشعار عاشقانه ،

دوباره خزون اومد

نم نم بارون می شینه رو صورتم

بوی خاک و نم کوچه می گه هنوز دیوونتم

رعد و برق فهمیده انگار  زندگیم شده غم انگیز

دستای کی رو گرفتی زیر بارونای پاییز

خزونم داره میره  نموند برگی رو درختا

من هنوز منتظرم توی جاده تک و تنها

دیگه بارون نمی باره توی جاده پر برفه

به خدای آسمونا عشقت از یادم نرفته . . . .

به یاد او نوشتم که هنوز در یاد من هستش !


پنجشنبه 18 مرداد 1386

داغ پدر

   نوشته شده توسط: علیرضا    نوع مطلب :جملات عرفانی ،

سلام.

روح پاکت با امیرالمومنین محشور باد *** خانه قبرت ز الطاف خدا پرنور باد

ای چراغ زندگانی ای پدر یادت بخیر      *** خاطرت در باغ فردوس برین مسرور باد

بعضی موقع ها آدم دیگه فکر می کنه اگه حرف دل پرخونش رو به کسی نگه دیوونه می شه . شایدم بهتر بود که نمی گفتم اما دیگه خیلی دلم گرفته گفتم شاید اینطوری سبک بشه .

بعضی موقع ها تو زندگیت یه چیزا و یه کسایی داری که خیلی بهشون تکیه می کنی .

بعضی موقع ها تو زندگیت بعضی چیزا اونقدر مهمه که جدایی از اونا برات سخت ترین کار دنیاست .

بعضی موقع ها  تو زندگیت یه اتفاقایی میوفته که انگار زمین و زمان رو می زنه بهم .

آره اینها درسته ! اما این بعضی موقع ها دیگه از اون بعضی موقع ها نبود !

امروز صبح وقتی دستمو گذاشتم زیر پارچه سفید کفن و زل زدم به صورت بی جان پدر ۴۱ سالم که به خاک چسبیده بود فهمیدم جدایی از پدری که ۱۸ سال برام زحمت کشیده خیلی سخت تر از اون حرفاییه که فکر می کردم . صدای ضجه های مادرم تو گوشم پیچیده . تلقین که خونده می شد اشکام می ریخت رو صورت بابام . دلم براش تنگ شد ... همون جا ... همون لحظه ...

آره پدرم به رحمت خدا رفت ...

دیگه اشکام اجازه نمی ده . برای من و شادی روح پدرم دعا کنید و صلوات بفرستید .

التماس دعا ! یا علی مدد .

علی رضا .

خداوندا بادا که بیشتر در پی تسلی دادن با شم تا تسلی یافتن که با مردن است که به زندگی بر انگیخته می شویم.


یکشنبه 14 مرداد 1386

دکتر شریعتی

   نوشته شده توسط: علیرضا    نوع مطلب :جملات عرفانی ،

سلام .

دکتر شریعتی حرف خوبی می زنه !

می گه ؛ ارزش هر کس به حرفهایی که هنوز نگفته !

حرفهای نگفتم زیاده ولی ارزش زیادی ندارم .

به زودی غیبت طولانیمو جبران می کنم . شما ها کجایید ؟

علیرضا سرگشته !


یکشنبه 16 اردیبهشت 1386

غصه نخور عصای من !

   نوشته شده توسط: علیرضا    نوع مطلب :اشعار عاشقانه ،

غصه نخور !

غصه نخور عصای من !

گریه های منو بنویس به پای دل شکسته ی من .

عمر بزرگوارتو حروم لحظه های من نکن

غضه نخور عصای من ، از غم بازنده بگو

غصه نخور عصای من ، هم نفس لحظه ی آغاز من

غضه نخور عصای من ، من لب خندون نمی خوام

غصه نخور عصای من ، تنهای تنها رفتنو من  نمی خوام

بذار تکیه بدم ، لحظه ی آخر این پرنده

چیزی بگو ، تا آخرین لحظه ی تکیه چیزی نمونده

بشکن این صفحه سکوت رو ، دیگه تا کی سر به زیری

دیگه چیزی نمونده  ، غم هاتو بنداز تو سرازیری

می خوام برم ، رفتنمو نذار به حساب بی حسابی

می خوام برم ، نگو که این همه وقت بی وفایی

می خوام برم ، رفتنمو بگیر به خوبیت

آخه دیگه جایی نداره دلم پیش خوبیت

روم نمی شه ، دیگه روم نمی شه  نگات کنم

روم نمی شه ، یه بار دیگه با پررویی تکیه به سلام بی نگات کنم .

روم نمی شه ، دیگه پشت کن بهم

روم نمی شه، حرفی بزن  ز نفرینی بهم

عصای من غصه نخور ، دل تو قد یه دریاست

شکستی هیچ نگفتم ، دل تو قد یه دریاست

از پا فتادی هیچ نگفتم ، دل تو قد یه دریاست

ای غمخوار زندگی غم دار من ، دل تو قد یه دریاست !

من فقط تکیه کردم ، تو شکستی

من فقط تکیه کردم ، تو فتادی

من فقط تکیه کردم ، تو بریدی

من فقط تکیه کردم ، تو از نفس افتادی

من فقط تکیه کردم ، تو تنهام نذاشتی

من فقط تکیه کردم ، تو چیزی نگفتی

عصای من غصه نخور ، دیگه می رم

عصای من ، قلب کوچک  ریز ریز

تورو خدا عصای من ،  از رفتنم اشک نریز

عصای من ، گفته بودم اگه دلت گرفتست

      کنج دلم جا واسه ی دلت هست

عصای من ، شاید دلت خواست و پاهات نیومد

یا شایدم دلت باهات نیومد

هر چی که بود بذار که گفته باشم هر جا که هست دلت ، دل منم باهاش هست !

غصه نخور عصای من !

گریه های منو بنویس به پای دل شکسته ی من .


دوشنبه 10 اردیبهشت 1386

جنگ و ۱۳۸۶

   نوشته شده توسط: علیرضا    نوع مطلب :عمومی ،

اتل متل سمانه

 

یه دخـتر شهیده

 

یه دختری که هیچ وقت

 

بابا جون و ندیده

 

 

 

بابا وقتی شهید شد

 

مامان حامله بوده

 

بعد که سمانه اومد

 

دیگه جنگی ندیده

 

 

 

مامان زود ازدواج کرد

 

با یه مرد غریبه

 

سمانه حالا اون رو

 

 بابای خود میدونه

 

 

 

هیچکی بهش نگفته

 

باباش یه مرد دیگه ست

 

باباش تو آسمونه

 

توی دنیای دیگه ست

 

 

 

هیچکی بهش نگفته

 

باباش چه مهربون بود

 

چه ابروی کمونی

 

باباش چه خوش زبون بود

 

 

 

هیچکی بهش نگفته

 

باباش یه قهرمان بود

 

تو دشتای شلمچه

 

باباش یه دیدبان بود

 

 

 

سمانه قد کشیده

 

برزگ شده ماشالله

 

داره میره دانشگاه

 

دانشجوه اون حالا

 

 

 

حراست دانشگاه

 

عاصیه از دست اون

 

مدام باید بش بگن

 

موهات اومده بیرون

 

 

 

هفت قلم ارایش و

 

یه مانتوی کوچولو

 

شلوار برمودا و

 

کفشای مثل پارو

 

 

 

تا حالا این دخترو

 

بهشت زهرا نبردن

 

حتی جلوش اسمی از

 

 خون شهید نبردن

 

 

 

خونواده میگن که

 

بزار یه کم خوش باشه

 

باباش که رفته طفلی

 

بزار که این خوش باشه

 

 

 

داره دلم میسوزه

 

از بس که بی مرامیم

 

مگه شهید رفته که

 

ما بخوریم بخوابیم؟

 

 

 

تو اون دنیا جواب

 

باباش رو چی میدیم ما

 

اگه یه وقت بپرسه

 

امانتم چی شد ها؟

 

 

 

حتی اگه سمانه

 

باباش شهید نباشه

 

دختر شهر شهید

 

باید اینجوری باشه؟


سه شنبه 4 اردیبهشت 1386

ملانصرالدین ایرونی

   نوشته شده توسط: علیرضا    نوع مطلب :داستان کوتاه  ،

ساعت تقریبا 2:30 بعد از ظهر بود که از یک اردو بسیار خسته کننده و بی نهار و اینها به خونه رسیدیم تا لباسارو عوض کردم و لشو انداختم رو تخت یادم افتاد ساعت 7 بعد از نماز مغرب جلسه حوزه بسیج منطقه است و باید حضور داشته باشم . کلی کار داشتم که باید انجام می  دادم قبل از جلسه و با این همه خستگی . خوب شد هماهنگ کرده بودم یکی دیگه بره دنبال خواهرم و تا شب نگهش داره . بدون ناهار خوردن و خوابیدن با یه بدن کوفته از جام بلند شدم و لنگون لنگون رفتم سمت لباس ها و پوشیدم و یا علی مدد به سمت حوزه که تا قبل از جلسه کارهام رو انجام بدم .

رسیدم . این قدر هوا گرم بود تو اتاق که پشه ها یه طرف نشسته بودن و روضه آب می خوندن ! نشستم پشت کامپیوتر و شروع کردم تایپ نامه های عقب افتاده و تماس برای یه سری هماهنگیا . همچین غرق در مشکلات بودم که سرمو آوردن بالا دیدم سه ساعت و  نیمه تمامه که زل زدم به کامپیوترو و دارم با نامه ها ور می رم . به خودم یه تکونی دادم و پاشدم یه وضوی با کیفیت گرفتم و راهی شدم برای نماز مغرب و عشا توی مسجد . خلاصه که نمازو انداختم تو اتوبان و دو سوته خوندم و عین فرفره برگشتم تو حوزه سروقت کارهام تا وقتی که اساتید می رسن بنده کار  رو تموم کرده باشم .....اساتید آمدند و با چشمانی خون افتاده و کله شیکسته ( آخه تو اردو کلم شکست) نشستم پشت میز. بیست شب پیش به حوزه بسیج ما ابلاغ شد میزان دزدی از منازل مردم زیاد شده در حدود دو سه مورد و بسیج باید چاره ای بیاندیشه ! ما هم طبق یه طرح ناخواسته از بر و بچ عملیات خواستیم که شب ها از ساعت 10 تا 6 صبح دو ساعت به دو ساعت 35 گروه دو نفره مامور محافظت از منازل مردم منطقه حوزه ما بشن . بیست شب از حضور و گشت های 8 ساعته این بچه بسیجی ها می گذشت و امشب جلسه جمع بندی و ارائه گزارش در همین مورد رو داشتیم .  

بسم ا... الرحمن الرحیم

موضوع جلسه : بررسی روند گشت های 8 ساعته در بیست شب گذشته .

.

.

.

.

.

.......

 

جلسه تموم شد و با چشای داغون و بدن داغونتر از حوزه زدم بیرون . به سمت منزل . سر یه سه راه دو تا بچه بسیجی دیدم که گردنشون چفیه بسته بودن اتفاقا از همین بچه های گشت 8 ساعته بودن  و  به قیافه آشنا بودن ولی نمی شناختمشون . خلاصه اونا جلوتر از من اومدن که از کنار خیابون برن داخل پیاده رو . از پشت سر یه پراید که رانندش یه دختره بد حجاب بود دستشو گذاشت رو بوق و بنا کرد فحاشی به این دو تا بچه بسیجی که آره فلان فلان مادر فلان خواهر فلان بسیجی ! چرا از تو خیابون می ری. اون بدبختا هم هنوز حرف نزده فقط مات و مبهوت موندن که چی می گه این چرا فحش می ده که مادر دختره از تو مغازه اون وری پرید بیرون و شروع کرد به هاپارتی گری . وای نمی دونید دیگه چه جیغ و فریادا و چه فحش هایی که این مادر و دختر بدحجاب به این دو تا بچه بسیجی دادند. بنده هم بهت زده فقط صحنه رو نظاره گر بودم .  لحظه ای گذشت و ... بیچاره اون دو تا بسیجی تو لا به لای اون فحش های خوار و مادری که شنیدن فقط روشونو کردن اون ور و رفتن . منم این قدر حرصم گرفت پلاک ماشینو برداشتم . چند متری که دور شدم با شبکه پلاک رو انتقال دادم و درخواست پارکینگ کردم . از شانس گل ما هم بر و بچ ظرف 40 دقیقه تا برسم منزل بی سیم کردن که گرفتیم چی کار کنیم ؟؟؟ ما هم گفتیم بخوابونید ماشینو خودشون برن فردا بیان . ( ریا نشه ها عین واقعیته )

بگذریم که فردا ظهرش شد . که بنده لِک لِک اومدم طرف حوزه و اصلا روحمم یادش نبود که اینا قرار اون ساعت اونجا باشن . رفتم تو دیدم بله زرشک خانم و همسرشون نشستن و از دختره خبری نیست . منم زدم رو اون دنده و گفتم به به سلا م علیکم مادر اومد دختره با تربیتش کجاست ؟ خلاصه آقا شروع شد که آره فلان و بی سار و .... ( یعنی گه خوردیم غلط کردیم و ... )  خلاصه گفتم فایده نداره زنگ بزنید دخترتونم بیاد کارشون دارم . خلاصه تا 1 ساعتی طول کشید که دختره اومد و جالب توجه بچه ها دم در چادر سرش کرده بودن ...نشستن و گفتم می دونید مَثَل شما مثه ملانصرالدین می مونه . یه روزی روی یه شاخه درخت نشسته بود و ته شاخه رو داشت با ارّه می برید . یه آقایی رد می شه می گه ملا ارّه نکن کنده می شه با مخ میوفتی زمین . ملا گوش نمی ده و یارو هم رد می شه می ره . بعد چند دقیقه بالاخره شاخه کنده می شه و ملا با مخ میاد زمین . می ره یقه یارو رو می گیره می گه تو علم غیب داشتی که گفتی میوفتم زمین ؟؟ اونم می گه علم غیب نمی خواد تو که داری می بُری خوب با مخ میای پایین دیگه . بعدش رو به پدره گفتم شما هم مَثَلتون همینه . اگه فکر می کنید با اذیت و آزار و فحاشی به بسیج و بسیجی به جایی می رسید بدونید که اگه بسیج کنده بشه اولین نفر همین شما و خانوادتون با مخ می خورید زمین . بعدشم فقط یه جمله گفتم که مادره و پدره آب شدن رفتن تو زمین ! گفتم شما می دونید  همون آقایی که اون قدر بهش بی احترامی و فحاشی کردید . شب تا صبح تو محل شما گشت می زنه که دزد خونه شما رو نزنه ؟ دیگه آقا اینا خفه خون گرفتن و پاشدن دک و پوزشونو جم کردن و رفتن . پیگیر شدم دیدم همون دیشب بچه ها ماشینو با گزارش تحویل راهنمایی رانندگی دادن .

 

با اعصاب خورد رفتم خونه اما این قدر می گم تا این ملت بفهمن بسیج تضمین امنیت اون هاست نه دشمن جونشون !

 

خدایا اون کسایی که قابل هدایتند هدایت فرما و آنان که قابل هدایت نیستند نیست و نابودشان کن !

 

والسلام !


جمعه 24 فروردین 1386

بسم او

   نوشته شده توسط: علیرضا    نوع مطلب :داستان کوتاه  ،

سلام !

پس از آن که در نامه عمل نظر می کند ، همه چیز را نوشته می بیند و از همه یادش می آید که فلان روز در فلان محل چه کرده و چه گفته ؟

منکر می شود و می گوید این نامه عمل من نیست ، دو ملک رقیب و عتید شهادت می دهند و معصیت کار شهادت دو ملک را قبول نمی کند .

آن گاه خداوند عالم ، روزها و شب ها و قطعه های زمین را می فرماید تا هر چه از احوال این بنده من آگاه هستید ، شهادت دهید !

آن ها شهادت می دهند اما باز آن بنده منکر می شود زیرا که دیوار حاشا بلند است . و این مرتبه می فرماید که پیغمبر و ائمه بفرمایند و شهادت بدهند زیرا که هر هفته دو مرتبه صورت اعمال ما از نظر امام عصر می گذرد . امام هر عصر بر رعیت خود شهادت می دهند . این دفعه نیز منکر می شود و آن گاه است که خداوند می فرماید دیگر حرف نزنید و مهر بر زبان و دهان معصیت کار می زنند . آن گاه به دست و پا و جوانح و جوارح خطاب می شود که هر چه عمل کرده اید بازگو کنید :

دست گوید من چنین دزدیده ام                      لب بگوید من چنین بوسیده ام

چشم گوید کرده ام غمزه حرام                گوش گوید چیده ام سوالکلام

آن گاه معصیت کار به لسان آید و گوید که ای  دست و پا چرا بر ضرر من شهادت می دهید ، از شما این توقع نبود و اعضا ستیزه جویند که وای و افتضاح بر آن روز که خداوند خودش داند که بنده اش چه کرده و تواند که بر حسب دانایی عمل کند اما چنین و چنان شاهد گیرد تا همه دانند که بر این بنده تهمت نشده است و ظلم نشده است .

بالاخره حکم به زبانه جهنم می شود و ملائکه غلاظ  و شداد را امر شده تا این را بگیرید و دستش را به گردنش غل و زنجیر کنید . و او را در قعر جهنم لعاب گداخته بخورانید .

نه قبیله به کار می آید و نه عشیره ، نه دولت و نه سلطنت . می کشند و او را می برند نزدیک جهنم که صدای آتش را می شنود ، ناگهان شفیق جمعی بر او می رسد و مژه چشم او به صدا در می آید . عرض می کند : پروردگارا هر که هر چه داشت شهادت داد ، من هم شهادتی دارم اذن می دهی بگویم ؟ خطاب می رسد بگو !

آن مژه چشم عرض می کند که من شهادت دارم که این بنده تو از خوف و ترس تو بر خود لرزید و گریست آن قدر که من یک مژه تر شدم !

آن وقت است که دریای رحمت الهی موج بر می دارد و می فرماید من دو خوف در یک دل جمع نمی کنم . هر گاه این بنده من در دار دنیا از خوف گریسته من او را بخشیده ام و دیگر امروز او را به آتش نمی رسانم و نمی سوزانم .

رب العالمین چون پی بهانه می گردد    

 به شهادت یک مژه چشم همه گناهان را می بخشد 

کدام قاضی در پی بهانه برای تبرئه مجرم است ؟  لا اله الا الله !

نکته دیگر آنست که بزرگی فرمود عادت کن تا سر در هر کاری بگویی :   بسم الله الرحمن الرحیم !

روز قیامت چنان که نامه عمل را دادند ناگاه بر زبان می آوری : بسم الله الرحمن الرحیم و به نامه نگاه می کنی چنان متحیر می مانی که نامه سفید است اما تو خود دانی که چه کرده ای در دنیای قبل ! فریاد و بی داد که این نامه اعمال من نیست ولیکن خطاب می رسد :

ای بنده من ! من از تو شرم می کنم که تو مرا الرحمن و الرحیم بخوانی و  من تو را نبخشم ! از درهای بهشت داخل شو که حلالت باد !

حالا حالا ها کار دارم باهاتون ! فعلا !

این خیلی مهمه ! تورو خدا ! تورو به جون هر کسی که دوسش داری ! جون علیرضا !!!!! این مداحی که گذاشتم رو گوش کنید کامل ! چند لحظه که تو وب من باشید لود می شه و خودش پخش می شه ! نه نه نه مداحی امام حسین نیست ! یه سری حرف واسه من و تو ئه که واقعا قشنگه خواهشا گوش کنید !!!!!!

خواهشا کامل گوش کنید . اگر لذت بردید منم دعا کنید .

 

 

 

 


تعداد کل صفحات: 13 1 2 3 4 5 6 7 ...